تبليغاتX
خورشيد شب

خورشيد شب

زير سقف شب روزگارم بد نيست ... بانو !

سه درد کوتاه


1.


کروموزوم های پیر و دلتنگ


معین میکند


جنسیت قهوه ای


که فالم را تلخ کرد !



2.


شوکتم را فروختم


شش دانگ ترمینال خریدم !


تنهاست در تنهاییم!



3.


عقربه ها نیش ام می زنند


نقطه مقابل ساعت


تیک تاک نفسهایت


بخواب رفته است !

 

مصطفی احمدی

۱۵/۱۰/۹۰

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مصطفي احمدي در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ساعت 13:31 موضوع | لینک ثابت


چه زیباست که خاری گل دهد

چه زیباست که خاری گل دهد

 

  

  غنچه از خواب پرید ...   و گلی تازه به دنیا آمد ...

 

                                   خار خندید و به گل گفت : سلام ...   و جوابی نشنید ...


 

                                                    خار رنجید ولی هیچ نگفت ...


 

                                       ساعتی چند گذشت ...    گل چه زیبا شده بود ...


 

                          دست بی رحمی آمد نزدیک ...   گل سراسیمه ز وحشت افسرد ...


 

                              لیک آن خار در آن دست خلید ...    و گل از مرگ رهید ...


 

                              صبح فردا که رسید ...      خار با شبنمی از خواب پرید ...


 

                                                گل صمیمانه به او گفت : سلام ...

 


 

نوشته شده توسط مصطفي احمدي در سه شنبه سیزدهم دی 1390 ساعت 13:46 موضوع | لینک ثابت


شعري از دوست عزيزم رضا محبي راد (مجنون)

 

اينبار هم

بدون اجازه آمد

 وقتي تو آمدي

اين چه رازيست

بين تو و اشك هاي من ؟!




تو برو بانو ...

گشنه نمي مانم

يا غمت را مي خورم

يا حسرتت را


 

نوشته شده توسط مصطفي احمدي در سه شنبه سیزدهم دی 1390 ساعت 10:3 موضوع | لینک ثابت


هر دم

 

فردا را کسی ندیده است
نگاهم چشم انتظار فرداست
لب هایم عشق را واگویه می کنند
و انتظار
را در متن چشمانت
غریب است اگر بگویم قریبم
و دردریای چشمانت اسیرم
سهل است که بگویم فردا چگونه است
جوابی هست
فردا زورق وارونه ای است
که به اعماق دریاها می رود
و من در دنیایی پر از امید
دل آسمانی خود را به ماهی ها هدیه می دهم
و مهرم را به تو می سپارم ...
-------------------------------دیر گاهیست که تنها شده ام
قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است
بازهم قسمت غم ها شده ام
دگر آیینه ز من بی خبر است
که اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم
همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید
تا نبینم که چه تنها شده ام....
------------------------------

 


زندگی بافتن یک قالی است

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی
نقشه از قبل مشخص شده است
تو در این بین فقط می بافی
نقشه را خوب ببین ، خوب بباف !!!
نکند آخر کار ، قالی بافته ات را نخرند


ترک میکنم و تنهایت میگذارم....
تا بیش از این انرژی ات را صرف نکنی برای....
صادقانه دروغ گفتن
خالصانه خیانت کردن
و عاشقانه بی وفایی کردن....
و هر چه بیشتر خودت را از چشمم انداختن...!!!!..

ازآدم‌ها بگذر!
دلت را گنده‌تر کن...
ناراحت این نباش که چرا جاده‌ی رفاقت با تو همیشه یک‌طرفه است....
مهم نیست اگر همیشه یک‌طرفه‌ای....
شاد باش که چیزی کم نگذاشته‌ای
و بدهکار خودت، رفاقتت و خدایت نیستی.....

گر روزی بین ماندن و رفتن شک کردی حتما برو....
بی معطلی!
چون نمیبایست کار به شک می کشید،
که بیاندیشی یا نیاندیشی!
همان لحظه شک کار تمام است...

...........................................................

مصطفي احمدي


 

نوشته شده توسط مصطفي احمدي در سه شنبه سیزدهم دی 1390 ساعت 3:25 موضوع | لینک ثابت


سكوت شب

 

شبي برروي درختي سوخته ديدم اثري
اثراز قلبي تير خورده ، مجنون ولي

آن شب تا صبح سردي كشيدم اما
در دلم يادي زنده شد از زمان دگري

سوختم جاي درخت
با همه سردي شب

حك كردم روي آن
دل نبندم
يار نباشم
بنده دنيا نباشم

اشك ريختم ناله كردم
درسكوت شب
خدايم جستجو كردم

درميان هق هق و آه و فقانم
گم شد آن عشق سوزان نهانم

برخاستم تا كنم ترك مكان را
دل نيامد
گير داد خواست بمانم

هرچه با اوگفتم اي دل
با خودم باش يار من شو
گفت:نتوانم

از زبان خواستم شرح دهد حال و مكان را
وقت بي وقتي ايست بايد ترك كنيم اين زمان را

زبان هم لال شد
نزد عقل رفت با ابروي اشاره

عقل با  تدبير، آمد وا گفت:
در تاريكي شب تنها نشستن چيست؟
تو خود گويي به حال خود و هم گريي
 اين چه حاليست؟


نپسندم اين چنين رفتار
ببند اين كوله ي غم بار

در اين هنگام بود دل بي تاب بي تاب
.
.
.
كه عقل پرسيد:اي دل

بگو با من آن سر نهان را
كه من در جمع زيستم و تو تنها

دل آمد حرفش را بگويد
بغض سرشاراز غرورش را بگويد

به ناگه عكس خود روي درخت ديد
درون خود هزاران بار فرو ريخت

بگفتا:
در اين تاريكي شب چه مي بيني،چه مي جويي
... خوب گوش كن !

عقل هم كر بود و هم گنگ

همي ميرفت راه را كند گم

دل خنده بر لب گفت محدودي
خواهي گويم كجايم چه حدودي

مي برم لذت نيايش در سكوت را
از فراز كوهها از درختان از زمين را

كه هر كس شود اين نائل فزون را
به خود بالد براين لطف ، بيكران را

به شبها ميرم ره من تنهايي
تا ثنايت گويم وعشـــــــــق جويم ،من به تنهـــــــــايي ...

يا علي


 

نوشته شده توسط مصطفي احمدي در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت